X
تبلیغات
نماشا
رایتل
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیبای کشاورزی بود.به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیرد.کشاورز براندازش کرد وگفت:پسر جان برو در آن قطعه زمین به ایست.من سه گاو نر را یک به یک آزاد می کنم، اگر توانستی دم یکی از آنها را بگیری، می توانی با دخترم ازدواج کنی.
مرد جوان در مرتع به انتظار اولین گاوایستاد.در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در عمرش دیده بود به بیرون دوید.فکر کرد یکی دیگر از گاو های بعدی گزینه ی بهتری باشد، پش به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذرد.دوباره در طویله باز شد.باور نکردنی بود ! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود.گاو با سم به زمین می کوبید،و خر خر می کرد.مرد جوان وقتی او را دید آب دهانش خشک شد.پیش خودش گفت :گاو بعدی هر چیزی هم که باشد باید از این بهتر باشد.پس آن گاو را نیز گذاشت از مرتع عبور کند.برای بار سوم در طویله باز شد.لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد.این ضعیف ترین ،کوچکترین ولاغر ترین گاوی بود که در عمرش دیده بود.در جای مناسب قرار گرفت ودرست به موقع بر روی گاو پرید.دستش را دراز کرد ، اما گاو دم نداشت!!!
زندگی پراز فرصت های دست یافتنی است بهره گیری از بعضی ها ساده است و بعضی ها مشکل،اما زمانی که به آنها اجازه میدهیم رد شوند و بگذرند( معمولا به امید فرصت های بهتر در آینده)این موقعیت ها شاید دیگر هیچ وقت پیش نیاید.
برای همین ، همیشه اولین شانس را دریافت کن.